شيخ ذبيح الله محلاتى

51

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

بنائى را طلبيدند گفتند اين ديوار را سوراخ بنما من گفتم اى سيد من اين ديوار همسايه است و خدا وصيت فرموده است بصيانت و حفظ ناموس همسايه گفت باك ندارد ديوار را سوراخ كردند باز شد و خانه بسيار عالى نمودار گرديد يحيى با همه رفقا داخل شدند منهم با آنها رفتم منظرى عجيب ديدم از كثرت قصور و حجر و حجرات و مساكن عاليه و ابنيهء جليله و أنواع أشجار ميوه‌دار و خدم و حشم و فرشهاى سنگين قيمت و آلات و أدوات و أوانى و ظروف كه احصاى آن نتوانم كرد فضل بن يحيى گفت اين جمله تعلق به تو دارد من دست او را بوسيدم و معلوم شد كه مدتها است بنايان در آنجا كار مىكردند و مرا چنان گمان بود كه خانهء بعضى همسايگان است تعمير مىكنند اين وقت يحيى به پسرش جعفر گفت فلانى خانه‌اش تهيه شد اكنون از كجا معاش تهيه كند جعفر گفت بستان فلانى با آنچه در او هست همه را قباله مىكنم و به او عطا مىنمايم يحيى گفت زود بكن اين كار را بستان را قباله كرده به من داد و ده هزار دينار نيز به من همان ساعت دادند و از آن‌وقت من صاحب مال و ثروت شدم و در نعمت آنها غوطه مىخورم اكنون چگونه براى آنها مرثيه نگويم و چگونه شكر نعمت آنها را بجا نياورم به خدا قسم تا زنده هستم لب از ثناء آنها نخواهم بست اكنون مىخواهى مرا بكش مىخواهى ببخش هارون به حال او رقت كرد و فرمان داد كه مردم آزادند هركه مىخواهد براى برامكه مرثيه بگويد و مردم مراثى بسيار براى برامكه گفتند . و نيز طقطقى مىنگارد كه اسحاق بن ابراهيم موصلى گفت كنيزى ماه‌رو خريدم و او را ادب آموختم چندانكه نادرهء عصر خود گرديد سپس آن را هديهء فضل بن يحيى كردم مرا گفت كنيز را ببر در سراى خود كه رسول صاحب مصر فردا بنزد من مىآيد و به من حاجتى دارد من به او خواهم گفت كه اسحاق بن ابراهيم را كنيزى است كه قلب من به او مايل است او بنزد تو خواهد آمد براى خريدن كنيز تو مبادا از پنجاه هزار دينار كمتر بگوئى كه او بهر قيمت كه باشد خواهد خريد اسحاق گويد من كنيز را به منزل خويش بردم چون رسول صاحب مصر آمد كنيز را به او ارائه دادم گفت من ده هزار دينار مىخرم من گفتم به اين قيمت نمىدهم تا رسيد به سى هزار دينار من چون نام سى هزار شنيدم